تبليغاتX
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه

حرفي براي هميشه

 

ايندفه نه مي خوام راجع به عشق .... عشقي که وجود نداره حرف بزنم ٫ نه مي خوام راجع به نيکي شعر بنويسم

نيکي تنها يه فکر بود که مي خواستم باهاش تنهاييمو پر کنم.... فقط يه وجود مجازي بود که دوست داشتم باشه چون منو رد نمي کرد.....

نيکي فقط يه رويا بود و بس

قراره اينجا رو تمومش کنم.... مگه اين همه مدت که بود چه فايده اي داشت؟ اصلا چرا اين وبلاگ وجود داشت؟؟؟ چرا من نيکي رو دوست داشتم؟

 

کم کم تحمل همه چيز برا خيلي سخت شد... خيلي سخت..... درد آور مثل يه سرطان که آدمو کم کم از پا مي ندازه...

درد آوره وقتي دوستام حالا به يکي ديگه مي گن عزيزم.... اما يه روزي بود که ما همگي به چند نفر مي گفتيم عزيزم که واقعا برامون عزيز بودن..... اين گفتن مون پاک بود... ساده بود.... و همه واقعا بهش اعتقاد داشتيم

درد آوره که حالا ديگه هيچ کس به تو و به کسي که براي تو به اندزه ي دنيا مهمه توجه نمي کنه

نيکي رو نمي گم ها... وست لايف رو هم نمي گم..... هر کس ....

اصلا من کي باشم که کسي برام مهم باشه؟ اصلا من کي باشم که کسي بخواد بهم اهميت بده؟

حالا ديگه نمي تونم تحمل کنم وقتي از چيزي حرف مي زنم و دوستم ازم رو بر مي گردونه.... همون دوستي که از ته قلبم...به اندازه ي خودم دوستش داشتم......

خيلي واسه آدم سخته وقتي کسايي که تو همه ي سعي ات شادي اونها بوده حالا تو رو مثل يه آشغال بندازن دور..... مثل يه بيماري واگير دار که انگار هر لحظه ممکنه آلوده شون کني

نمي دونم چرا توقع داشتم درکم کنن؟؟؟؟ نمي دونم چرا احساس مي کردم اين دوستا کسايي هستن که مي تونن خلا منو پر کنن؟  چرا فکر مي کردم آدمهايي که باهاشون مي چتم... دوستايي هستن که با اينکه نمي شه بهشون اعتماد کرد اما حرف آدمو خوب مي فهمن؟

حد اقل اين يه دونه مورد يه کم درست در اومد..... بازم به معرفت غريبه ها

تازه فهميدم تنها کسايي که تو مواقع سختي و درد تو مي ذارنت و مي رن و حاظر نيستن حتي بپرسن چي شده همون دوستات و فاميل هاي به درد نخورت هستن...... همون اطرافياتن که هميشه تظاهر به بودن داشتن..... همون کسايي که فکر مي کردي مي توني سرتو بذاري رو شونه شون براشون هيچ اهميتي نداري.....

و تنها کسايي که شايد بپرسن چي شده همون کسايي باشن که باهات غريبه اند و حتي اسمو تو هم نمي دونن

 

من تازه فهميدم که همه دارن دروغ مي گن.... تو اين وسط يه وسيله اي و اگه هرکس به نوعي داره تحملت مي کنه به خاطر خودشه

کسي که بهت مي گه دوستت داره به خاطر نياز خودشه نه به خاطر وجود تو..... حتي اونم که مي گه برات مي ميره... روزي هزار بار قربون صدقه ت مي ره براي خودشه .... و تو براش ارزش نداري

من تازه فهميدم که ديگه نبايد از کسي انتظار داشته باشم

نبايد انتظار داشته باشم منو بفهمن...نبايد منتظر محبتشون باشم...

چقدر ساده بودم که فکر مي کردم واسه کسي مهم هستم

شايد احمق بودم

به همين دليله که دوست ندارم خودم باشم

مي ترسم

تنهام

و هيچ کسي نمي تونه کمکم کنه

 

 

ديگه انتطاري از هيچکي تو دنيا ندارم       شايدم يه روز خودم ٫ خودم رو تنها بذارم........

 

این متنو برای کسایی که به هر دلیلی نخوندن دوباره می ذارم:

چشمانم را بسته ام.

او روبرویم ایستاده است.می دانم که به من می خندد.می گوید: می خواهم با تو باشم.

اما من چشمانم را بسته ام. می ترسم. از کجا بفهمم که او هم دروغ نمی گوید؟ از کجا بدانم او هم پشت این نقاب معصوم و بی گناه چه صورتی پنهان کرده است؟

از کجا بدانم که او راست می گوید؟

چگونه به او اعتماد کنم؟

مثل تمام آدمهایی که همیشه تظاهر به بودن داشتند و هیچ وقت به من کمک نکردند، هیچ وقت دردی از دردهایم را التیام نبخشیدند...

چشمانم را باز می کنم. او رفته است. کاش بیشتر اصرار کرده بود و مرا نرم کرده بود. کاش به این زودی نمی رفت... کسی به من می گوید:((هیچ کس دلتنگ دلتنگی های تو نیست. او تا ابد برای تو نمی ماند))

همیشه اشتباه با من رفیق بوده است.

به خیابان نگاهی می اندازم. تهی است و باد خشکی می وزد.

هیچ کس نیست که مرا یاری کند.

هیچ کس نیست که از این دو گانگی نجاتم دهد.

هیچ کس نیست تا حرفهای فرو خورده شده ام را برایش بگویم.

هیچ کس نیست تا او را رفیق صدا کنم...

شانه هایم می لرزند. گریه ام می گیرد.

احساس می کنم به کسی نیاز دارم...

 

 از کسی که دوستش داری بگذر. اگر متعلق به تو باشد بر میگردد. اگر برنگشت بدان که از ابتدا از آن تو نبوده است...

همه اسم منو مي دونن ولي هيچ کس منو نمي شناسه

بعضي ها سعي دارن منو عوض کنن نمي دونن که من هنوز همونم

براي تعارفت ممنونم... ولي من هميشه به دوستاي قديمي ام پايبندم

و بعد ..... تنها مي شم و روزهاي بي پايانو مي شمرم

تو واقعا به خاطر من اينجايي؟

واقعا من برات مهم ام؟

همه ي چيزي که من مي خوام عشقه..... و کسي که بتونم دردي رو که احساس مي کنم باهاش قسمت کنم

چشمايي که  هميشه به من خيره مي شدن ديگه نگاهم نمي کنن

همه ي چيزي که نياز دارم زمانه...... زمان تا کسي رو که هستم نشون بدم......

کسي رو که تو فکر مي کني مي شناسيش

تو نمي شناسيش

نمي شناسيش

يه قلبي به خاطر من از اعمقش احساس عشق کرد

اما بودن ((من)) همه ي چيزيه که من سعي داشتم بودنش رو پنهان کنم

همه ي چيزي که من مي خوام عشقه..... و کسي که بتونم دردي رو که احساس مي کنم باهاش قسمت کنم

چشمايي که  هميشه به من خيره مي شدن ديگه نگاهم نمي کنن

همه ي چيزي که نياز دارم زمانه...... زمان تا کسي رو که هستم نشون بدم......

کسي رو که تو فکر مي کني مي شناسيش

تو نمي شناسيش

نمي شناسيش

از West Life

 

اینم آخرین باری بود که این بلاگ آپ می شد. خداحافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 21:7  توسط تنها  | 

با پاهاي خسته و بي رمقم دنبال جايي ام که ديگه هيچ کس نتونه پيدام کنه

نگاه بي اميدم دنبال جاده ايه که کسي ازش عبور نکنه

دلم از اين روزهاي غمگين گرفته

دلم خسته ست از اينکه هميشه خسته باشه

دلم ديگه تحمل نداره

دلم ديگه نمي خواد عاشق باشه.... مي ترسه..... از عشقي که يه روز عاشقش بود هراس داره.....

چرا بايد همه چي دليل داشته باشه؟؟؟؟

چرا همه ي آهنگا بايد معني داشته باشن؟؟

با آهنگ بي معني هم مي شه زندگي کرد....

بدون دليل هم مي شه ادامه داد

بدون دليل مي شه عاشق شد

مي شه هر روز عاشق شد

مي شه عاشق يه عکس شد

يا يه جمله يا يه گل پژمرده مثل خودت يا عاشق يه قطره اشک

مي شه عاشق دوتا چشم شد که هيچ وقت نگاهت نکردن....

مي شه بدون دليل آزاد بود

من دلم مي خواد بي دليل زندگي کنم

تو مي توني بهونه ي من باشي

تو مي توني دليلي باشي که هيچ وقت بيان نمي شه

تو مي توني دليل بي دليلي من باشي

 

و من دلم مي خواد باز هم ساده حرف بزنم

دلم مي خواد يه بار بخوابم و بعد که بلند شدم ببينم باز هم مثل قديما بدون دليل عاشقم.....

مي خوام بدون دليل گريه کنم

بدون دليل ناراحت باشم

دلم مي خواد ساده باشم........ دلم مي خواد ساده باشم......

تو مي دوني ..... من از همون وقت مال تو بودم....

از همون وقتي که هنوز تو دنياي دودي قدم نذاشته بودم....

پس چرا تنهام گذاشتي؟؟؟؟؟

بيا و اين بار پشت پا نزن به چيزي که من ازت مي خوام

من شايد براي حضور ناخوانده ي تو عاشقم؟؟؟

من شايد براي گرمي دستاي تو که هرگز لمسشون نکردم غمگين و

شايد براي اشک خوشحالي تو خوشحالم؟؟؟؟

 

من مي خوام پرواز کنم

بدون بال ....

پرواز کنم تا اوج....... تا اوجي که سرتاسر دليل هاي گمشده ي منو در خودش جا داده باشه

اوجي که ساده ست

و من مي دونم ٫ مي تونم اونجا به يه زندگي احمقانه ادامه بدم...............

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:8  توسط تنها  | 

ما همدیگه رو یه شب توی یه کافه ی اسپانیایی دیدیم

من به چشات نگاه کردم... ولی نمی دونستم چی بگم

مثل این می مونه که توی یه آب کشنده غرق بشی

تا طلوع خورشید زیاد نمونده.... داره فردا می شه وقتشه که بفهمیم

عشق ما برای همیشه به پایان رسیده

چه جوری آرزو کنم که بتونم با تو باشم؟

چه جوری آرزو کنم که بتونیم این عشقو ادامه بدیم؟؟؟؟

فقط همین یه رقص برای آخرین بار..... قبل از اینکه از هم برای همیشه خداحافظی کنیم

وقتی که چرخ می زنیم و دور همدیگه می گردیم هنوزم مثل اولین باره....

فقط یه فرصت دیگه می خوام..... تا منو محکم در آغوش بگیری و گرمم کنی

چون شب داره رو به سردی می ره

و من نمی دونم واقعا به کجا تعلق دارم......

چراغها و موسیقی و گیتاری که اسپانیایی نواخته می شه.....

من هیچ وقت اون لحظه ی حساس رو فراموش نمی کنم

ولی می دونم..... اگه فردا بشه تنها کسی که دوستش دارم و از دست خواهم داد

هیچ راهی برای بودن من با تو نیست.....

تنها راه جداییه......

فقط همین یه رقص برای آخرین بار........

Sarah Connor

 

 

باور نمي کنم که همه چيز بين ما تموم شده

باور نمي کنم که تو داري مي ري

مگه قرار نبود ما هميشه با هم باشيم؟

بايد اين لحظه رو از قبل مي ديدم

بايد نشونه هاشو مي فهميدم

که درست جلوي چشام بودن

لطفا بايست

بيا دوباره شروع کنيم

آيا من نمي تونم يه فرصت ديگه داشته باشم؟؟؟؟؟؟

شايد فردا تو ببيني که در حقيقت به من تعلق داري

و بفهمي من مي تونم تغيير کنم

من مي خوام بهت نشون بدم من تو رو براي زندگي آينده ام مي خوام

من تو رو يه روزي به دست ميارم

شايدم همين فردا

من فراموش کردم که پيشت باشم

خودخواه بودم

حالا اينا رو مي بينم

بايد تورو بهتر مي شناختم

بايد بهت کمک مي کردم

اون وقتهايي که اشک هات از گونه هات مي چکيد

لطفا بايست

نذار التماس ات کنم

بهم بگو که شب رو باهام مي موني

يه لحظه واستا......

حرفمو گوش کن

اين دفعه قول مي دم تو رو قبل از چيزاي ديگه تو زندگيم بذارم

برگرد.....

قلبت نمي تونه بهت اين اجازه رو بده که بري

من حاظرم براي موندنت هر کاري بکنم.......

Westlife

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:41  توسط تنها  |